خانه عناوین مطالب تماس با من

یاداشتهای یک ذهن چهل ساله

یاداشتهای یک ذهن چهل ساله

پیوندها

  • آیا می دانید ؟ از این به بعد می دانید
  • شعر کوتاه,تک بیت , مهردادتکلو شاه بیت های ناب
  • دِل نِوشتِه های پِسری رُک... منم یک بار بیست شدم
  • پروانه ای روی شانه دلتنگی من روزنامه نویسی , شعر , معرفی کتاب
  • کوه زندگی بی پایان دفتر خاطرات
  • آهستگی itszara

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • و عشق
  • و اما زندگی
  • ادامه برنامه جادو شدن من : بخش دوم همراه با لیمو و عسل
  • جزئیات اولیه از جادو شدن من
  • مطمین نیستم , ولی فکر کنم جادو شدم .
  • درجه بَدی من
  • خلوت من در دنیایی که بیشتر مجازیه
  • من و زیبایی ( قسمت دوم - به امید خدا آخری )
  • من و زیبایی ( قسمت اول )
  • من و جدال خیر و شر

بایگانی

  • آذر 1400 2
  • مهر 1400 3
  • شهریور 1400 2
  • تیر 1400 3
  • خرداد 1400 1
  • فروردین 1400 1
  • اسفند 1399 1
  • بهمن 1399 1
  • دی 1399 1
  • آذر 1399 2
  • آبان 1399 3
  • مهر 1399 3
  • شهریور 1399 2
  • مرداد 1399 2
  • تیر 1399 3
  • خرداد 1399 5
  • اردیبهشت 1399 11
  • فروردین 1399 14
  • اسفند 1398 26
  • بهمن 1398 14
  • دی 1398 10

جستجو


آمار : 25188 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • و عشق جمعه 12 آذر 1400 23:33
    دیروز دیدمت . وقتی از زیر دوش لخت بیرون اومدی . اولین چیزی که توجه ام رو جلب کرد استخوان جناقت بود و برای لحظاتی نمی تونستم چشم بردارم از ظرافت آن استخوان ها که در کنار شانه های قوی و عضله های درهم رفته بازوها بیشتر برجسته می شد . حموم رو بخار گرفته بود و در صورت خیس و صورتی رنگت , خال سیاه روی لپت چقدر زیبات و خاص...
  • و اما زندگی دوشنبه 8 آذر 1400 02:45
    چی ؟ از بچه ای که تازه به دنیا اومده چی می پرسن ؟ به فرض هم که بپرسن :چطوری ؟ نه ماه توی شکم مادرت چی کار می کردی ؟ دنیا رو دوست داری ؟ یا هر چی ؟ نوزاد با چشمهایی گشاد که در ابتدا به آبی تیره نزدیکند نگاه می کنه , یک نگاه گنگ و متعجب , حتی حواسش نیست که آبدهنش راه افتاده یا قیافه اش رو از زور گریه مثل پیرها چروک کرده...
  • ادامه برنامه جادو شدن من : بخش دوم همراه با لیمو و عسل جمعه 16 مهر 1400 01:47
    (با توجه زندگی کردن) "mindful living" محبثی بود که قبلا شنیده بودم مخصوصا وقتی یوگا کار می کردم ولی گویا در ادامه اش سبک (رمانتیک زندگی کردن) "romantisizig life " _ واقعا نمی تونم یک ترجمه درست براش پیدا کنم - مخصوصا بعد از کرونا خیلی مد شده , فرض اینکه زندگی کلا یک فیلمه و شما آرتیست اولش هستید ,...
  • جزئیات اولیه از جادو شدن من چهارشنبه 14 مهر 1400 00:48
    وقتی صحبت از رابطه دانش با قدرت می شد , من همیشه طرفدار طرز فکر سِرسی بودم منظورم : آن صحنه خاص سریال بازی تاج و تخت بودم که در فصل نمی دونم چندم لرد بیلیش ( little finger ) به سِرسی می گه : اطلاعات قدرته . و البته سِرسی با همون سبک خاص خودش _ به نگهبان ها می گه که لرد بیلیش را بگیرند و سرش و ببرند , بعد می خنده و می...
  • مطمین نیستم , ولی فکر کنم جادو شدم . دوشنبه 12 مهر 1400 03:55
    خدایا ! چه اتفاقی داره برام میافته !این یه فاز جدیده که توشم _ چون انصافا زیاد جو گیر می شم _ ولی فاز - معادل فارسیش چیه ؟_ خیلی کلمه کم عمقی برای این حال جدیدیه که پیدا کردم . بگذارین بگم : از خواب بلند می شم , بدون استثنا هر روز صبح معجون لیمو و آبجوش می خورم . یک دوری تو یوتوب می زنم که ببینم اهالی استکبار غرب چه...
  • درجه بَدی من جمعه 26 شهریور 1400 03:55
    چند وقت پیش _ مثل همیشه بیخوابی به سرم زد و یه مشت جملات در مورد خوبی و بدی نوشتم - امشب , بغییر از بیخوابی بیشتر یاد حرفهای دیروزم با عزیزم - خاله بزرگم - کلافه ام کرده , خوب باید توضیح کوتاهی بدم که عزیز شمال زندگی می کنه , خانم مجرد و متمولیه که بعد از بازنشستگی تصمیم گرفت در روستایی در شمال در کنار مزارع و گلهایش...
  • خلوت من در دنیایی که بیشتر مجازیه جمعه 12 شهریور 1400 05:01
    وقتی در جامعه ای زندگی می کنیم که عملا از فردای خودمون هم خبر نداریم , اوضاع می تونه یکم - یا خیلی زیاد بستگی به نقطه نظر فردی داره -به بد یا بدتر یا بدترین حالت ممکن را در فاصله کوتاهی - به کوتاهی یک سلام و خداحافظ - از این رو به اون رو بشه . این وسط خیلی چیزها قربانی می شند . روابط انسانی یکی از اونهاست . در این...
  • من و زیبایی ( قسمت دوم - به امید خدا آخری ) جمعه 18 تیر 1400 00:52
    وقتی صحبت از زیبایی میشه معیار شما کیه؟ رقیبتون , دوستتون , فلان بلاگر یا هنرپیشه ای معروف ؟ تو قسمت قبل دلیل اینهمه دویدن به دنبال زیبایی رو گفتم ولی یک نکته مهم رو جا انداختم - از قصد !- جذابیت : زیبایی اساسش بر تناسبه , هر کسی که اجزای صورتش - فعلا کاری به هیکل ندارم - با هم تناسب بیشتری داشته باشند زیباتره. حتی یک...
  • من و زیبایی ( قسمت اول ) جمعه 11 تیر 1400 01:59
    یادمه صبحهایی که سال سوم دبیرستان می رفتم - و همیشه هم خواب آلود و برزخ بودم - یه نقاشی بزرگ گل کنار میدان توحید بود که هر روز صبح توجهم رو جلب می کرد , فرض کنید روی یک دیوار بزرگ با حداقل سه متر ارتفاع یک دسته گل - که هنوزم نمیدونم چه گلی هستن - با استعداد و دقت یک بچه پنج ساله کشیده بودند و زیرش هم با خط انصافاً...
  • من و جدال خیر و شر جمعه 4 تیر 1400 00:45
    خوبی ... خوب بودن, نه منظورم رو درست نمی روسنه , منظورم بیشتر مجموعه ای از صفتهای مثبت در یک آدمه , مثلا وفادار , از خودگذشتگه , انسان دوست -در کنار حیوان دوست- کمک کننده به همنوع -دوباره کمک به حیوانات و مراقبت از طبیعت به طور کلی - صادق , سخاوتمند, پر تلاش , مفید , شجاع در قبال حقیقت , متواضع و بازم هست ولی من...
  • رنگها و شکرانه ها جمعه 7 خرداد 1400 05:11
    رنگ چشمهایش روشنند, نمیدانم چه رنگی و نمیدانم چرا هیچوقت به چشم روشنها اعتماد نداشتم , بغییر از نادیا که خوب خواهری خودش را درطول این سالها با وجود بیمعرفتیهای پی در پی من ثابت کرده ؛ بماند . رنگ چشمایش شاید سبز یا نهایتا طوسی باشد , هر چند بعید است . شاید چشمهایش عسلی هستند ولی با این همه وقتی دزدکی به هم نگاه می...
  • حس هدف و فلسهای زمان جمعه 27 فروردین 1400 03:28
    هدف چه حسی داره ؟ برای من همیشه بوی عطر "یوفریا "یادآور هدف گم شدم بود . اون قرمز خونی که گاهی موقع غروب خورشید آسمان را خوفناک می کنه رنگ هدفم بود , صدای عاصی باد در درختها نیمه های شب بهار آهنگ هدفم بود , دست کشیدن به سنگهای مرجانی و برنده دریای جنوب لمس هدفم رو یادم میاورد : ولی , ولی , ولی خود هدف نبود و...
  • آخرین اخبار از خط مقدم فروش تیشرت و زیر شلواری پنج‌شنبه 21 اسفند 1399 21:21
    تا به حال سر هیچ کاری اینقدر احساس خستگی نکرده بودم . نه کارگاه , نه شرکت , نه تدریس نه بقیشون . استخوانهام هم خستند . شاید برای اینه که سنم بالا رفته . فشار عصبی هم هست - تا جا بیافتم و قلق فروش دستم بیاد خیلی مونده - البته اینکه روز تعطیل رسمی هم باید برم سر کار کمکی نمی کنه ولی از طرفی هم هر شغلی شرایط خودش رو داره...
  • پوستهای رنگین مار جمعه 3 بهمن 1399 02:04
    من از آدمهای موفق بدم میاد , قبلن هم گفتم . بگذارید به حساب حسودی و بدبختی و بی عرضه گی من . بگذارید به حساب تنبلی و خنگی من . بگذارید به حساب اینکه من هم یک بیمار روانی دیگه در این مرز پر گوهر و سرچشمه خشکیده هنرم . مهم نیست . از یک سنی به بعد بعضی نظرها واقعا مهم نیست . چون می دونم . چی رو ؟ اینکه هر آدم موفقی یک...
  • نیازمند دعا جمعه 12 دی 1399 01:52
    گاهی وضعیت یا موقعیت آدم سالهای سال بی هیچ تغییری باقی می مونه مثل برفه های قله عزیز و عظیم دماوند . گاهی زیر این عظمت ,برفها روز پشت روز و هفته پشت هفته اینقدر خم بر می داری که تصور آینده بهتر یا حتی متفاوت تر برات به خاطره گنگی از کودکی تبدیل می شود , هر بار که این خاطره را بیاد میاوری در واقع کپی خاطره اصلی را بیاد...
  • فحاشی و فالورهای گربه دوست شنبه 15 آذر 1399 22:59
    چطوری می شه که بعضی ازآدما اینقدر جسورن . جسور کلمه اشتباهیه .بار مثبت داره , گستاخ هم اگه بگم با بی حیایی اشتباه می شه و ظاهرا دایره لغات من خیلی محدوده .نمونه اش رو تو همین وبلاگ خوندنها می بینم خانوم یا آقای مربوطه تمام دار و ندار زندگیش رو که شامل دعوای دیشب با همسرش بود رو می نویسه , اوج ماجرا اینجا بود "...
  • عشق و آرایش غلیظ پنج‌شنبه 6 آذر 1399 08:35
    کلمات , کلمات و جمله ها , می تونن ساده باشن : مثل ظرفها رو شستی ؟ یا چندین و چند معنا داشته باشند : مگر قرار نبود تو ظرفا رو بشوری ؟ مرسی عزیزم از اینکه به فکر م هستی و ظرفها رو شستی . خبرت قراره فقط یک ظرف بشوری . می بینید همش بستگی به نوع گفتنش داره . مثل " دوستت دارم " مثلا روی کیک تولد هم می نویسیم یا...
  • به سلامتی کستیل پنج‌شنبه 29 آبان 1399 02:01
    کارگاه اینقدر دلگیر و سرد و اعصاب خورد کن شده که حد نداره , ولی بیخیال . قصدم غر زدن نیست . خب این هفته هم سریال "سوپرنچرال " برای همیشه تموم می شه و , و راستش نمی دونم بعدش چی ؟ الان همه می گن دختر همینه که بی شوهر موندی ! زندگی واقعی ت رو بکن ! سریال سریاله دیگه ! باشه . شما می دونید .ولی من از اینقدر که...
  • انشای امروز : اگر به خودم بود جمعه 16 آبان 1399 06:02
    بعد از دو هفته سرما خوردگی بد امروز اینقدر سبک تر شدم که یک ساعتی رفتم بیرون و با خانوم همسایه و سگش دور شهرک گشت زدیم . این خانوم موجود عجیبیه , مخلوطی از اشرافیگری ریشه دار , علاقه و احترام عجیب به زیبایی و زبان تند و آتشین . نمی دونم شاید با روندی که من طی می کنم بیست سال دیگه من هم نسخه بدل ایشون باشم . اشکال من ,...
  • یار بی وفا یکشنبه 4 آبان 1399 19:29
    چشمهای سیاه و درشتی داشت و یک خال خوشگل روی استخوان گونه راستش که آدم را یاد هنرپیشه های قدیمی می انداخت . هیکلش حرف نداشت - و همیشه باعث حسادت من بود - در عین حال سلیقه اش در انتخاب دوست پسر آنقدر بد بود که نمی دانم چند بار اشک ریزان و دلشکسته خیابانها را دور زدیم تا حالش بهتر شه . مثل بیشتر دخترها دنبال پدر مرحومش...
  • و فرشته زیبای من یکشنبه 27 مهر 1399 00:39
    چطور یک آهنگ رو تفسیر کنم , شعرش که هیچی خودمم نمی فهمم - فنلاندیه - و بله می دونم که با گوگل می شه ترجمه اش کرد اما آخه , خوب نمی خواهم جادوش از بین بره , شاید خواننده داره در باره یک عشقی صحبت می کنه و مثل شعر های دیگه قربان صدقه خوشگلی یار می ره - البته بعیده - درهر صورت آهنگ پر از حس غربت و تنهاییه , تو ذهنم آهنگ...
  • ترسها و رویاها جمعه 25 مهر 1399 20:02
    ترس حس غریبی برام نیست , برعکس اینقدر به اون پرش ناگهانی آدرنالین عادت کردم که عاشق - بخوانید معتاد- فیلمهای ترسناکم . در زندگی هم کم خطر نکردم , چه با نیت قبلی و حس به حق بودن چه بی دلیل , مادرم رو هم پیر کردم , بماند . ولی از دلشوره متنفرم , از این دست رو دست گذاشتن و انتظار برای انفجاری که به نوعی , زمانی , خوب یا...
  • بوسه ای از بلبل جمعه 18 مهر 1399 04:28
    سی و دو سال پیش بود . خاله مهمانی داشت و چون دکتر الف هم بود می دونستم مهمه و مادرم احتمالا کلی سفارش کرده بود که مودب باشیم که البته ناگفته نماند در صورتی که جنگ جهانی سوم بین من خواهر در نمی گرفت - که معمولا هم در مهمانی های خاله اینقدر سرگرمی بود که در نمی گرفت ما مودب بودیم - مهمانها را نمی شناختم اما زود با بچه...
  • رنگهای نانوشته یکشنبه 30 شهریور 1399 18:09
    هنوز اژدهام . کرونا من رو تکون نمی ده ولی این خشم خاموش داره پیرم می کنه - خدایا یک جای خلوت , یک جای کوچیک خلوت که فقط بتونم درش فریاد بکشم - دوستی بهم پیشنهاد کرد برم توی کمد دیواری و بالش رو بگذارم روی دهنم , راستش بعد از مدتها از ته دل خندیدم , خوب بود . کار کارگاه به شدت و حدت غیر قابل باوری ادمه داره - می دونم...
  • پیراهنی از سیمهای خاردار جمعه 21 شهریور 1399 04:10
    اگر هر حسی رنگی داشت ,رنگ خشم سرخِ خونی بود . اعصابم آتش گرفته و بجای خون در رگهای یک ماده سنگین مذاب در جریانه . چی شده ؟ هیچی . زمانه . همین فشارهای اجتماعی و اقتصادی برای من هم که اصلا سراغ خبر نمی روم و فقط قیمت دلار را از دهن دیگار ناخواسته می شنوم , جایی در ناخوادگاه زخم های زهر آلودش را بجا می گذاره - حتی اگه...
  • ترس یک زن چهل ساله یکشنبه 26 مرداد 1399 02:19
    اگر دختر باشید این حس رو خوب می دونید , میدونی که ربطی به سن یا ظاهرت یا حتی پوششت نداره. از بچگی یادته , وقتی هنوز بالغ هم نشده بودی , عروسک بازی می کردی یا با بچه های همسایه لی لی , چیزی از جنسیت و جایگاه خودت در این کفه ترازو - که همیشه هم به یک طرف سنگین تره - و باری که جنس مونث بر دوش می کشید اصلاً خبر نداشتی و...
  • عصبانیت و مرغهای بد عادت جمعه 17 مرداد 1399 03:01
    بدترین نوع عصبانیت لاقل از نظر من عصبانیت از والدینه , داریم بحث می کنیم -بماند که قول دادی , به خودت که با پدرت بحث نکنی , - بعد یک چیزی می شنوی که باید بری وگرنه , همین رو بگم که جایگزینش خوب نیست , پس می ری تو اتاقت و سیگار بدست به خودت لعنت می فرستی که چرا اونجا که می شد قیچیش کرد نکردی , اگر تو در سن چهل سالگی از...
  • " کراش " از نوع چهل ساله جمعه 27 تیر 1399 05:53
    وقتی می بینمش دلم یکجوری می شه . یک جور خوب که منو می بره به خاطره حسهای سالها پیش . خیلی سال پیش . صورتش ساده و روشنه و بعد از اولین باری که منو دید و منم پشتم رو کردم بهش , مدام بهم اخم می کنه ولی زیر چشمی نگاهم می کنه و منم دلم یکجوری می شه . جوونا به این حس می گن " کراش داشتن " من یادم نیست ما چی می...
  • و وقتی که فریاد رسی نیست پنج‌شنبه 19 تیر 1399 05:17
    وقتی مشکل رو مثل روز می بینید و در مقابلش هیچکاری نمی تونید بکنید چیکار می شه کرد ؟ تقریباً همه آدمهایی که باهاشون کار می کنم - تقریبا چیه ؟ همه - از سگ و گربه جوری بدشون میاد انگار یزیدن . به طوری که با دیدن سگ و گربه دستشون نا خودآگاه به طرف سنگ میره .اصلا داشتن صاحبکاری که برای سگها و گربه های ولگرد اونجا غذا می...
  • دوستای صمیمی , کارای قدیمی پنج‌شنبه 12 تیر 1399 03:02
    یادم رفته بود . جالبیش اینکه موقع حرف که میشه مدام فتوا صادر می کنم و از اینکه چقدر اشتباه زندگی می کنیم و اصولاً فقط زنده هستیم داد سخن می دم ولی مدتها , شاید چند سالی بود که فقط زنده بودم . قضیه از یک مسافرت چند روزه شمال با خواهر و شوهرش شروع شد , اولش نه گفتم بعد بین شوری اشک و تنهایی آبی رنگ اتاقم پیام دادم که...
  • 110
  • صفحه 1
  • 2
  • 3
  • 4